تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

ع ش ق

به نام خداوندی که عشق را برای ما بشر آفرید

سلام دوستای خوبم

امیدوارم بهترین لحظات رو داشته باشید تویه سال جدید

حالا از دوران شیرین و قشنگ کودکی که بیام بیرون بالاخره بزرگ میشیم

و همین که بزرگ تر میشیم با یه مقولــــه به نام عشـــــــــــــــق آشنا میشیم

خب گفتم عشق دوستای خوبم

به نظر من عشق هر چه روشن تر و مستمر تر به الگو در بیاد ، به طرز طبیعی تر و آسان تر با زندگی می آمیزد ،

اگر بخوایم کسی رو در عشق شریک کنیم ، موثرترین ترفند این است که تا آنجا که می تونیم عاشق خوبی باشیم ،

و بزاریم بقیه کارها خود به خود انجام بشن .

و همیشه یادمان باشد در عشق توفیق آنی وجود ندارد ، توفیق در عشق ، مثل هر توفیق دیگر زندگی ، نیازمند زمان است ،

بدون تردید باید گفت که توفیق امیری تدریجی است که گام به گام بدست می آید .

خب تویه این دور و زمونه هم میگن عشق یعنی : ع ش ق

علاقه شدید قلبی ( جالبه !!! )

امیدوارم دوستای خوبم همتون عاشقای خوبی باشین

   یا علی

                   آرزومند آرزوهای قشنگتون  مرضیه .......

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

خدا جونم دوست دارم

سلام دوستای خوبم

امروز یاد دوران کودکیم افتادم با خودم می گفتم چقدر اون دوران قشنگ تره

چقدر کوچولو ها بی دغدغن چه فکر های قشنگی دارن

چقدر وقتی کوچیک تریم بیشتر به یاد خداییم ، خدامون رو قشنگ تر دوست داریم با وجودی که کوچیک تریم ولی قشنگ تر حسش می کنیم

ولی همین که بزرگ میشیم غافل میشیم از خدا ، خودمون رو گم میکنیم توی این دنیا ، یادمون میره آ آخه ای ادم حسابی یکی هست اون بالا داره نگات میکنه

خدا جون خیلی دوست دارم منو ببخش.........

کوچک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

ولی مگه خدا هم گریه می کنه ؟؟؟

چرا باید دل خدا بگیره !!! ؟

دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا را حس کنم

اشک خدا را توی یه کاسه جمع کنم

تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمونی بشم !

آسمون که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس می کردم آدما دل خدا را شکستن و یا از یاد خدا غافل شدن

همه می گفتند بارون رحمت خداست

ولی من و حس کودکانه من می گفت خدا دلش گرفته و از دست آدمای بد داره گریه می کنه ....

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مرضیه  | 

اشعار کوتاه و زیبای احمد شاملو

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... شاملو

 

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک... شاملو

 

ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادیهایشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند ... شاملو

 برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که
دوست بداری
قلبی که دوستش بدارند شاملو

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است... شاملو

 

بی تو مهتاب تنهای دشتم
بی تو خورشيد سرد غروبم
بی تو بی‌نام و بی‌سرگذشتم.
بی تو خاکسترم
بی تو، ‌ای دوست! شاملو

 

سكوت‏آب
مى‏تواند
خشكى ‏باشد و فرياد عطش:
سكوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غريو پيروزمندانه‏ى قحط:
همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غريو را
تصوير كن!شاملو

زندگی یک تصادف است ، مرگ یک واقعیت شاملو

کتابهای احمد شاملو:آهنگ های فراموش شده ، هوای تازه ، کوچه ، همیشه ، باغ آینه ، لحظه ها و همیشه ، ققنوس در باران ، شکفتن در مه ،ترانه های کوچک غربت ، مدایح بی حوصله و ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

تن به تن

www.nasim1348.blogfa.com

دوستان عزیز ببینید و لذت ببرید

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

زبان

                         

            تقدیم به ذات کثیف زبان وقتی به هیچ جای دنیا بر نمی خورد که بنویسم

از سوم شخص مفرد بیزارم

خودت را با من جمع نبند

در حال حاضر در گذشته ای استمراریم

مفرد هم که باشیم نقلمان می کنند

چقدر دستور زبان دراز است

که از فاعل و مفعول کسی صرفمان نکرد


شاید


تا استعاره است

الان تصمیم کبری ایم  ...

 ((((   * شعر از مسیح *  ))))

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مرضیه  | 

وداع

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
 با شب خلوت به خانه می روم
 گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
 خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
 و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
 صدای گامهای سکوت را می شنوم
 خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
 سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
 سکوت سرزنشم داد
 و سکوت ساکت ماند سرانجام
 چشمانم را اشک پر کرده است...

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

مسافر

        به نام چشمانت که تنها زیبایی عالم در نگاه من است

مسافر : به انتظارم بمان چون ...
به انتظارت خواهم ماند ، تا ابد تا همیشه زیرا می دانم که روزی بسویم خواهی آمد پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل می کنم . به انتظارت خواهم ماند چون قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات چندی  قبل را می نوازد و قلبی آن سوی خاطره ها و خوشی ها به خاطر من می تپد و صدایم می کند .
حتی اگر بدانم روزی نمی توانم یا نمی گذراند به سوی تو باز گردم یا باز هم در یاد و خاطرم جای داری و فراموشت نخواهم کرد .
دورا دور مرا ببخش به خاطر همه ی بی احترامی هایی که نمی دانی به خاطر چه بود ...
فقط بدون دست خودم نبوده و نیست.
اگر نتوانستم بسویت بازگردم و عذر بخواهم بدان که من شرمنده از روی تواًم من به پایان این انتظار امید روشنی دارم ... هر چه خدا بخواهد .
شاید نتوانیم با هم باشیم اما مهم همین عشق مقدس بین ماست که ما را از گناه و تباهی باز می دارد و در انظار هم خواهیم ماند ...
یادت باشه همیشه نمی زارن لیلی با مجنون باشه تا قصه قشنگ تر و جذاب تر باشه .
من هم مثل تو که برام عزیز ترینی به انتظارت خواهم ماند شاید روزی صدای پایی را بشنوم که می گوید ...

این متن زیبا نوشته شده توسط دوست گلم آمنه

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

از خدا خواستم....

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو
هستم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

دلم گرفته...

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 به ايوان ميروم و انگشتانم را

بر پوست کشيده شب ميکشم

 چراغهای رابطه تاريکند

چراغهای رابطه تاريکند

 کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

 پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است .....................

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1387ساعت 6 قبل از ظهر  توسط مرضیه  | 

بی وفا

www.deldada.blogfa.com

       ای که ازعشق تودل دیوانه شدرفتی کجا

       بی وفا حالا که رفتی بی خبر رفتی چرا

       من که درعشق تو کوتاهی نکردم نازنین

       پس چرا با رفتنت عشق مرا کردی رها

       بر  دیار  دل  تو گفتی عاشقم درباز کن

       پس کجا رفتی به وقت درگشودن بی وفا

       ای که بابی رحمیت خنجربه قلب منزدی

       آه و اشگ این دلم راهت نمی زاردتورا 

            زار و گریان شددل من ازفراغ  دوریت

       ای  خدا  کاری  بکن تا این دلم یابد شفا

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

تنها خدا را دوست دارم

 

از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
+ نوشته شده در  دهم بهمن 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

یا حسین

 

خون اصغر آسمان را سیر كرد

بلبلان چهچه زماتم می‌زنند
روز وشب از كربلا دم می‌زنند
هر نظر بر غنچه‌ای تر می‌كنند
یادی از غوغای اصغر می‌كنند
گفت: بابا! بی برادر مانده ای؟
بی كس و بی یار و یاور مانده‌ای؟
گر تو تنهایی بگو من كیستم؟
اصغرم اما نه! اصغر نیستم
خیز و اسماعیل را آماده كن
سجده ی شكری بر این سجاده كن
ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و این قنداقه در آغوش گیر
خیز و با تعجیل میدانم ببر
بر سر نعش شهیدانم ببر
تشنه ام اما نه بر آب فرات
آب می‌خواهم ولی آب حیات
آب در دست و كمان دشمن است
تیر آن نامرد احیای من است
آتش اقیانوس را آواز داد
آخرین ققنوس را پرواز داد
خون اصغر آسمان را سیر كرد
خواب زینب را چه خوب تعبیر كرد
زینب آیا سر به محمل می‌زند؟
كاروان را زخم بر دل می‌زند؟
غنچه می بینم دلم پر می زند
بوسه بر قنداق اصغر می زند
                               
"زنده یاد حاج محمدرضا آقاسی"

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

باید بروم ...

باز هم نرم و آهسته از متن تاریکی ها می گذرم  

و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان ، 

شمعی روشن می کنم 

و به جای همه شمع ها از پروانه های سوخته ، عذر می خواهم. 

بغض را به پاس الفت دیرینه ، می گذارم بماند دیرتر از همه برود  

اما حرف من ، چون کاغذ مچاله ای در باد می دود 

نمی دانم کجای این بی کجایی پر شتاب آرام می گیرد . 

باید بروم  

باید دست های بی روز و بی عشقم را از این همه تلاطم رها کنم  

تا دورترین جاده های بی شب و بی تمام ، ماه را بیدار کنم. 

باید بروم  ...... 

 

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

خدايا

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مرضیه  | 

چشم ها ...

چشمهایت امشب چه مهربانست

می دانم وقتی تو اینجایی

!پیش من

خواب شب از من می ترسد

ومهتاب

برای تو

چه زیبا می رقصد

 چشمهایت امشب چه بارانیست

!از شوق دیدار

،دل من

عجب سیراب زد

نیش خنده ای بر عطش

و تصویر خود را

در قطره های باران چشمانت

....چه محو دید

چشمهایت امشب چه رویاییست

مخمل سیاه دو چشمت

.رنگین کمان قلب کوچک من است

!ماه من

باور ندارم

که امشب باز

بر ابرهای نرم نگاهت

آرام

!!!به تماشای دو چشمت نشسته ام

!گل زیبای من

امشب

چشمهایت بسیار تماشاییست

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط مرضیه  |